دختر مهربون ما نفس و عمرما میوه ی خوشمزه ی عشق ما یاسمن گلدختر مهربون ما نفس و عمرما میوه ی خوشمزه ی عشق ما یاسمن گل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

پرنده ی کوچک خوشبختی ما یاسمن جان

کتابهایی که برای پرورش یاسمنم از اونها استفاده می کنم 1

اینها بخشی از کتابها و منابعیست که من برای کسب اطلاعات در خصوص رشد و پرورش و تربیت یاسمن گلم استفاده کردم و می کنم و اونها رو به تمام مادرانی که دوست دارند هرروز خود و فرزند و اطرافیانشان بهتر و زیباتر و پربارتر از دیروزشان باشد توصیه می نمایم امیدوارم برای شما هم مفید و سودمند باشد: ١-نویسنده: ٢-نویسنده:   ٣- ٤- ٥- ٦- ٧- ٨- ٩- ١٠- ١١- ١٢-   ...
18 آذر 1391

اولین غذای یاسمن

  ١٢/٠٩/١٣٩١ سوپ برنجی   سوپ برنجی شامل هویج مرغ برنج جعفری که پس از پخت کاملا میکس شده است. هرسه روز یکبار یک سبزی جدید به سوپ اضافه می کنم. اولین سبزیجاتی که میل کردی هویج در تاریخ :  ١٢/٠٩/١٣٩١(گوشت گوسفندی بدون چربی برنج هویج)  ٢- جعفری در تاریخ:  ١٥/٠٩/١٣٩١(گوشت سینه مرغ برنج هویج جعفری کره)   ٣- سیب زمینی:در تاریخ: ١٨/٠٩/١٣٩١(گوشت مرغ برنج هویج جعفری سیب زمینی) مامانم یادم میره گاهی توی سوپت کره یا روغن بریزم عزیزم.    اولین باری که برنج در سوپ میل کردی ١٢/٠٩/١٣٩١ و به مقدار یک قاشق مرباخوری بوده است.   ...
18 آذر 1391

بیمارستانی که یاسمن جونم در آن متولد شد

بیمارستان فوق تخصصی جم ١٤/٠٢/١٣٩١ و پزشکی که در تولد یاسمنم بهم کمک کرد:       جناب دکتر پرویز معمارزاده متخصص زنان و زایمان تهران - منطقه 06 - مطهری (تخت طاووس) - خ. فجر - ک. فدایی - پ. 51 - ک.پ : 1588773359 بیمارستان جم کلینیک جم ...
15 آذر 1391

از تصادف ما تا تولد دخترم یاسمن گل2

وقتی فقط چند لحظه به خودم آمدم دیدم دارم بابایی رو صدا می کنم و مدام می خواستم بدانم سلامت و زنده هست یانه در حالیکه اصلا نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است آخه من موقع تصادف خواب بودم اما بیدارشدم چیزی از صحنه ی تصادف به یاد ندارم اما از آنجایی که نصف دندانهایم از شدت فشار رویهم کاملا خرد و اعصاب دندانم کاملا پیدا بود و از رد تیزی دندانهایم روی زبانم متوجه شدم که صحنه رادیده و از شدت ترس دندانهایم را انقدر فشار داده ام که دیگه چیزی ازشون باقی نمونده جز ریشه های اونها. وقتی برای چند لحظه به خودم اومدم دیدم کنار کوهی مرا نشانده ان همه جا تاریک بود و من تنها ٨-١٠کله ی آدمیزاد را می دیدم که همه مرد بودند و به من زل زده بودند و یک پلیس که داشت ا...
14 آذر 1391