دختر مهربون ما نفس و عمرما میوه ی خوشمزه ی عشق ما یاسمن گلدختر مهربون ما نفس و عمرما میوه ی خوشمزه ی عشق ما یاسمن گل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

پرنده ی کوچک خوشبختی ما یاسمن جان

یه حرف دل دیگه برای یاسمن جونم25/08/1391

دخترم! ای که مخمل ناز نگاهت را با دنیا عوض نخواهم کرد...   امروز ٣روزه که مریضم بدجوری بعدنا شاید برات تعریف کنم برای همین نتوستم خوب بهت برسم و مامانی داره بهت رسیدگی می کنه که ازش خیلی خیلی ممنونم ولی با همه ی اینکه حال ندارم اصلا دلم می خواد همیشه وهمیشه برات بنویسم از همه چیزم و از همه ی حرفهام مثل دوتا دوست خوب مثل یک مادر و دختر خوب آخه باید بدونی که رابطه ی همه ی مادرها ودخترها مثل من و تونیست احساس من و عشق من به تو فرای این حرفهاست یاسمنم اگر یک روز از من بپرسی چقدر تو را دوست دارم خواهم گفت به اندازه ی تمام هستی ام و اگر یک روز از من بپرسی برای من چقدر کار انجام داده ای خواهم گفت بسیا...
25 آبان 1391

یه اتفاق جالب و حیرت آور

   دختر عزیزم !   ٤ماه پیش یعنی وقتی دو ماهت بود یه عروسک کاموایی خیلی خیلی خیلی خیلی خوشگله با بابایی برات از فروشگاه هایپراستار خریدیم اما تو تا امروز ندیده بودیش... اصلا یادم رفته بود که بهت نشونش بدم امروز چندتا از عروسکهات رو نشونت دادم زیاد خوشایندت نبود اما تا این عروسک رو نشونت دادم همچین بغلش کردی که انگار خواهری برادری چیزیته و دیگه ولش نکردی و تا یکی دو ساعت همینطور هی بغلش می کردی و باهاش حرف می زدی           دخترم خیلی دوست دارم زودتر بزرگتر بشی و ببینم چه اسمی رو ی عروسکهات بخصوص این یکی میذاری. به امید اون روز جیگر طلای مامانی.   ...
25 آبان 1391

مژده مژده

امروز دوشنبه 16آبان ماه 1391 در ساعت 40دقیقه ی بامداد دومین دندان شیری تو نازنینم جوانه زد و      من و بابایی خیلی خوشحال شدیم به عمه منصوره  زنگ زدم و این خبرقشنگ رو دادم.اونهاهم اومدن و بهت تبریک گفتند. این بار اولین کسی که خبر دندان دومت رو شنید خاله شقایق بود. تازه اون موقع شب به مامانی هم زنگ زدم و این خبرخوش رو دادم.
25 آبان 1391

یه نامه برای تو که هنوز نیومدی...

سلام نوزاد قشنگ مامان وبابا نفس مامان و بابا این روزها هم ما خوشحالیم که داریم به لحظه ی اومدنت نزدیکتر  میشیم هم خیلی دلشوره سلامتی و تندرستی تو رو داریم. من احساس می کنم بهترین لحظه های عمر و زندگیم رو دارم می گذرونم وقتی هر لحظه تو رو توی شکمم احساس می کنم دلم یهو یهو میریزه و قلقلکش میاد. بابایی هرروز نازت رو میکشه و ما باتو هرروز صحبت می کنیم .ما می دونیم و آرزو داریم که تو دختر یا پسر انسان سالم و محترم و صالحی پرورش پیدا کنی  و ما بتونیم سالهای سال به خوشی با هم زندگی کنیم قراره اسمت رو بذاریم یاسمن و یا محمد امین آخه هنوز که هنوزه معلوم معلوم نشده که تو دختری یا پسر.به احتمال قوی دختری دکترها میگن. پ...
25 آبان 1391