دختر مهربون ما نفس و عمرما میوه ی خوشمزه ی عشق ما یاسمن گلدختر مهربون ما نفس و عمرما میوه ی خوشمزه ی عشق ما یاسمن گل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

پرنده ی کوچک خوشبختی ما یاسمن جان

مراسم آش نذری ما به نیت سلامتی گل نازم

عاشورای ١٣٩١ نذر سلامتی یاسمنم که باید هرسال پخته شود وقتی تو هنوز به دنیا نیومده بودی گلم من و بابایی نذر کردیم که سالم به دنیا بیای و ماهر سال چیزی به همین نیت در روز عاشورا یا تاسوعا بپزیم یاسمنم.   ...
11 آذر 1391

دکتر میگه طبیعیه!!!!

١٠/٩/١٣٩١ بازم سرما خوردی.بازم تب کردی.... از ٢٥/٠٨/١٣٩١که یک دفعه تب کردی و دوباره سرماخوردی و یک شب نگرانی در بیمارستانهای تهران و... هنوز سلامت نشدی به دکترمیگم چرا اینقدر سرمامیخوره؟ میگه ١٢٠ نوع ویروس سرماخوردگی داریم هردفعه یه جاشو درگیرمیکنه میگم چیکارکنیم سرمانخوره؟ میگه دستتاتونو که روزی ١٠٠دفعه میشورید هیچ  شیرهای آب راهم بایدبشورید   ای مادر !من یکی که مادرم رو دق دادم تا بزرگ بشم از بس هرشب تا صبح اونهاروآواره ی بیمارستانها می کردم باز جای شکرش باقیه که تو به بابایی رفتی و هفته ای یک بار می ریم پیش دوستت آقای دکتر عزیزم بزرگ که شدم هم باز بامسایلی که پیش اومد نقسش رو هر دقیقه بریدم تو هم تا بزرگ بشی من ...
11 آذر 1391

اشتباهات لپی خنده دار مامان شبنم1

٢٤-٠٦-١٣٩١ دیشب مثل اینکه خیلی خوابم می اومد وسط خواب و بیداری از بابایی پرسیدم میوه می خوری اونم گفت آره چی داریم؟ در جوابش گفتم سیب و پرتقال و یه سری میوه های متفرقه!!!!!!!!!!!!مثل انجیر انگور و ...   یه روز نشسته بودیم و داشتیم به خاطرات همدیگه گوش می کردیم بابایی گفت:من یه کره داشتم که یه اتفاقی افتاد وشکست و من خیلی ناراحت شدم من هم با کمال جدیت گفتم:عیبی نداره ناراحت نباش خودم برات یه دونه کره جهانشو می خرم بابایی اول فکر کرد دارم مسخره اش می کنم اما بعد که دقیق شد فهمید که دارم جدی می گم خنده اش گرفت اون روز دوتایی خیلی خندیدیم آخه اشتباه من خیلی بزرگ بود فکر کن اگه تو دانشگاه همچین اشتباهی ...
11 آذر 1391

اولین بارهای یاسمن

٢٣-٠٣-١٣٩١ وقتی برای مشهد بلیط خریدیم و بهت اطلاع دادیم لبخند زدی  برای اینکه مطمئن بشیم به این دلیل لبخند زدی ٣ بارتکرارش کردیم وتو هر٣بارلبخند زدی ٢٩-٠٤-١٣٩١ کلمات نامفهوم در ساعت ٧:٢٠ عصر اولین کلمه ات رو گفتی: اینگه   ٠٥-٠٥-١٣٩١ ١٢:٣٠ نیمه شب وقتی داشتی گریه می کردی وسطهاش می گفتی مام ...ما ٣١-٠٥-١٣٩١ ٤:٤١ بعدازظهر پرده ی اتاقت رو دیدی و از دیدنش تعجب کردی. ١١:٤٥ شب آویز اتاقت رو توی دستهات گرفتی ٠٢-٠٦-١٣٩١ عروسک سوتی ات رو کاملا با دو دست نگهداشتی. ٠٣-٠٦-١٣٩١ تو راه قم جمکران بودیم که شیشه ات رو با دو دست گرفتی مدلش خیلی جالبه اینم عکسش:   ٠٤-٠٦-١٣٩١ ١٢:٤٧ شب با صدا خندیدی و تو دلمون قند...
10 آذر 1391

نگراننننننننننننننننننننممممممممممم!!!!!!

  خدایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ٢٩/٠٨/١٣٩١ یاسمن چرا خوب نمیشی عزیزم خیلی بد و سخت مریض میشی دست و دلم به کاری نمیره تا تو خوب نشی. خوب شو دیگه مامان نمیدونم چرا این همه سرمامیخوری الان ٤روزه تب میکنی گلوتم که درد میکنه
10 آذر 1391