دختر مهربون ما نفس و عمرما میوه ی خوشمزه ی عشق ما یاسمن گلدختر مهربون ما نفس و عمرما میوه ی خوشمزه ی عشق ما یاسمن گل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

پرنده ی کوچک خوشبختی ما یاسمن جان

یک اتفاق جالب!!!!!

یاسمنم همین الان متوجه شدم که تو درست در ساعتی که وارد ماه هفتم زندگی قشنگت شدی من و بابایی داشتیم بهت سوپ می دادیم این هم سوپ خوشمزه ات می گم خوشمزه چون دوست داشتی ولی ریش ریش های گوشت که به دندون و لثه ات می چسبید برات خیلی عجیب بود تازه قیافه ات موقع خوردن سوپت خیلی دوست داشتنی شده بود. ...
12 آذر 1391

حقیقت من 11-09-1391

آخر از این همه نا گفته ها به کجا خواهم رسید؟! مدتهاست دستم نمی رود تا قلبم را تاروحم را تا اکنونم را به قلم بکشم من موجودی خنثی نه عنصری خنثی هستم که دارم روی زمین پرسه می زنم این را تو می گویی این را تمام آدمهایی که از درک مکنونات درونم عاجزند می گویند وقتی شادم لبخند می زنم وقتی دلم از غم  گر می گیرد لبخند می زنم وقتی سینه ام از درد میسوزد لبخند می زنم وقتی بیمارم لبخند می زنم وقتی سلامت و سبکبالم لبخند می زنم این لبخند هم بلای جان من شده است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من گم شده ام. من ناشناخته ترین ستاره ی بی نشانم. من تنهاترینم در این بی کران سحرانگیز. چه آسان پیچیده شده ام چه سخت حل ...
11 آذر 1391

یک اتفاق ناراحت کننده

١١/٠٩/١٣٩١ صبح مامانی زنگ زد که می خوان بیان به من و تو که سرماخوردیم سر بزنن هنوز چند دقیقه نگذشته بود که باهاشون تماس گرفتم که بگم اگه توی شهرکشون از شیرت پیدا میشه برات چندتایی بخرن هنوز حرفی نزده بودم که مامانی گفت که دایی میلاد تصادف کرده و ما داریم میریم پیشش خیلی نگرانش شدم لما فرصتی نبود که ماهم بریم اونا عجله داشتن زنگ زدم با دایی صحبت کردم می خواست بره رادیولوژی مثل اینکه پاش آسیب دیده خداکنه نشکسته باشه که مصیبته. راننده زده و در رفته -میدون آزادی اون طرفها چقدر آمها می تونن بی وجدان باشن حالا هم منتظرم بابایی بیاد بریم خونه ی مامان فلور ببینیم دقیقا چی شده اینطور که معلومه باید از اورتوپد و پزشکی قانونی نامه بگ...
11 آذر 1391

بدون شرح!!!!

  نیت کن یک حمد و یک سوره بخوان روی ادامه ی مطلب کلیک کن   چو برشکست صبا زلف عنبر افشانش به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم که دل چه می کشد از روزگار هجرانش زمانه از ورق گل مثال روی تو بست ولی زشرم تو در غنچه کرد پنهانش تو خسته ای و نشدعشق را کرانه پدید تبارک الله از این ره که نیست پایانش جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد که جان زنده دلان سوخت در بیابانش بدین شکسته بیت الحزن که می آرد نشان یوسف دل از چه زنخدانش بگیرم آن سز زلف و به دست خواجه دهم که سوخت حافظ بیدل ز مکر دستانش ١١/٠٩/١٣٩١ اولین فال حافظی که برات باز کردم دختر مهربونم. ...
11 آذر 1391