دختر مهربون ما نفس و عمرما میوه ی خوشمزه ی عشق ما یاسمن گلدختر مهربون ما نفس و عمرما میوه ی خوشمزه ی عشق ما یاسمن گل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

پرنده ی کوچک خوشبختی ما یاسمن جان

یک خبر خوش : یاسمن بالاخره دندون درآوردی!!!!!!!!!!!!

1391/8/13 18:28
231 بازدید
اشتراک گذاری

 عید سعید غدیر-١٣/٠٨/١٣٩١

امروز دقیقا ٦ماه و ١روزته و دقیقا در ساعت ١١:١٠ دقیقه صبح دندون کوچولوی بامزه ی تو از لثه های شیرینت زد بیرون و به این دنیا سلام کرد.

داستان دندون در آوردن یاسمن جونم :

 

رفته بودیم عید دیدنی خونه ی مامان نسرین و بابا حبیب و همینطور احوال بابا حبیب رو که سرماخورده بود بپرسیم همینطور که داشتیم صحبت می کردیم یهو عمه منصوره شروع کرد به بالا و پایین پریدن و یهو داد زد ا دندون در آورده یاسمن دندون در اورده اون موقع تو توی بغل مامان نسرین بودی و داشتین باهم بازی می کردین. الهی شکر خدارو صدهزار بار شکر می کنم که تو و بابایی رو به من هدیه داده عزیز دلم.

وقتی متوجه دندون در آوردنت شدیم دویدم سمتت و نگاه کردم و جوونه کوچولوی دندونت رو لمس کردم

اونقدر حس قشنگ و دوست داشتنی بود و اونقدر خوشحال شدم که نمی تونم توصیفش کنم.

دست و پام و قلبم یهو لرزید دوست داشتم من هم از خوشحالی بالا و پایین بپرم دوست داشتم اونقدر قربون صدقت برم که پیش پات بمیرم نزدیک بود اشکهام سرازیر بشه اما طبق معمول تمام این احساسات درونم رو زیر یک لبخند ساده پشت لبهام که خیلی ازشون شاکیم پنهان کردم بعد بابا مصطفی رو صداکردم و گفتم مصطفی بیا بیا دندون یاسمن رو ببین

وقتی بابایی رفت و داشت سر جاش می نشست زیر چشمی نگاهش کردم و بغض خوشحالی رو که داشت قورت می داد توی صورتش دیدم.

کاش می تونستم به همون اندازه که ساده ام مکنونات درونم را برای تمام انسانهای پیرامونم بیان کنم

آه این لبخند هم بلای جان من شده است!!!!!!!!!!!!!!!

عمه منصوره برات اسپند دود کرد و همه از دندون در آوردنت ابراز خوشحال کردند

دختر گلم دوست داشتم خودم اولین بار شاهد جوونه زدن اولین دندون شیریت باشم ولی الان هم خوشحالم چون همیشه آرزو داشتم عمه منصوره هم شاهد حداقل یکی از اولین بارهای تو باشه به هرحال  ما همه یکی هستیم و باید از برای هم خوشحال باشیم.

بعد تلفن کردم به مامانی فلور و بهش گفتم داریم میایم خونتون و تازه می خوام یه چیز خوبی بهت بگم.

راستش می خواستم خوشحال رو تو چهره ی پدر و مادرم ببینم برای همین پشت تلفن بهشون خبر ندادم.

خیلی دوست داشتم زودتر برسیم خونه ی اونها

وقتی در زدیم وبابا مرتضی او مد تو راه پله استقبالت مثل همیشه اما من تو رو بغلش ندادم گفتم بریم توی خونه تا بهت بدمش ولی باباجون زود متوجه شد و گفت دندون در آورده؟ من هم دیگه نتونستم چیزی بگم و ختدیدم  و تو رو دادم بغل باباجون و بعد با خوشحالی گفتم که دندون در آوردی همه خوشحال شدند و بعد مامانی برات اسپند دود کرد.

دایی میلاد برات موزیک نواخت و بابا جون برات شعر خوند.خاله شقایق و زندایی نگار هم که اونقدر قربون صدقت رفتن که نگو

وقتی عشق مامان بزرگها و بابا بزرگهات و خاله و عمه ها و دایی و عموت رو بهت می بینم از صمیم قلب خوشحال میشم

آرزو می کنم دنیا نباشه اما اونها تو رو بیشتر از همه ی عالم دوست داشته باشن.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

الهام مامان آوینا
13 آبان 91 19:26
مباااااااااااااااااااارکه