دختر مهربون ما نفس و عمرما میوه ی خوشمزه ی عشق ما یاسمن گلدختر مهربون ما نفس و عمرما میوه ی خوشمزه ی عشق ما یاسمن گل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

پرنده ی کوچک خوشبختی ما یاسمن جان

از تصادف ما تا تولد دخترم یاسمن گل7

تازه باید راه رفتن رو از اول تمرین می کردیم همش می ترسیدم پام رو زمین بذارم دوباره بشکنم یه مدت با واکر راه رفتن رو تمرین کردم البته دکتر گفته بود باید چنوقتی روی پات اصلافشار نیاری بنابراین روی یک پا لی لی کنان راه میرفتم خیلی به دستها و کتفم فشار می اومد اونقدر درد می گرفت که تترا سایکلین به محل می مالین برام و اونم که پوست رو دچار سوزش می کنه. چاره ای نبود خلاصه بعد از یه مدت خنده دار بود راه رفتن عادی یادم  رفته بود . در این مدت باعث زحمت خانواده هامون شدیم  نمی تونستیم جبران کنیم ولی سعی کردیم خستگی رو با یک سفر معنوی پابوس امام رضا تا حدودی از تن و روحشان خارج کنیم. حالا باید زندگی رو با روال عادی اش از سر می گرفت...
30 دی 1391

از تصادف ما تا تولد دخترم یاسمن گل5

و خدارو شکر کردم که بچه ای نداشتیم که حتما داغش رو دلمون می موند اصلا نمی تونم تصورش رو بکنم که... زندگی بالا و پایین بسیاری داره و من هیچ وقت اسیر این فرازها و نشیبها نشدم باید تلاش کرد تا اونجایی که میشه حتی فرای اون چیزی که از خودت انتظار داری فردای اون رو ز کذایی صبح یه آمبولانس دوتخته تهیه شد و منو بابامصطفی رو دراز به دراز کنارهم گذاشتن و اومدیم تهران عمودی رفتیم افقی برگشتیم یاسمن جونم اونقدر جاده های ما دست انداز داره که اونقدر درد مون اومد تا رسیدیم بیمارستان چمران تهران . همین جا باید از خانواده هامون-عموم -داییمون-و خانواده ی خاله پری به خاطر لطفی که به ماداشتند تشکر کنم خدا و ائمه اطهار اجرشون بدن. در بیمارستان چمران کمی...
30 دی 1391

از تصادف ما تا تولد دخترم یاسمن گل4

در عالم بیهوشی در یک مزرعه با گندمهای طلایی بلند و قد کشیده می دویدم لحظات زیبایی بود آنقدر زیبا که وقتی چشم باز کردم و یادم افتاد که روی تخت بیمارستان هستم و بعد آن حادثه ی مرگبار ... چشمهایم رابستم و برای آن لحظات زیبا و سلامتی از دست رفته ام تنها حسرت خوردم ولی خداروهم به خاطر اینکه زندگی دوباره ای به ما ارزانی داشت شکر کردم. اصلا تو حال خودم نبودم همه چیز برام مثل یه کابوس بود که نمشد ازش رهاشد پاهام اونقدر درد می کرد که همین طور یک ریز فریاد درد می کشیدم و ناله می کردم کمی که گذشت متوجه شدم یک وزنه ٥کیلویی از پای چپم آویزونه چرا؟من هیچی نمی دونستم و جز صحنه  ای که برای چند لحظه به خودم اومده بودم چیز زیادی یادم نمی اومد ...
30 دی 1391

نی نی درسه ماه اول زندگیش

ماه اول (٠) از آنجايي كه بدن نوزاد تا همين اواخر به صورت خميده درون رحم شما قرار گرفته بود، ممكن است تا مدتي بدن او خميده به نظر برسد و دستها و پاهاي او به صورت كاملا كشيده قرار نگيرند. حتي ممكن است پاهاي او كج باشند. اما نگران نباشيد؛ بدن كودك شما كم كم به صورت صاف و كشيده در خواهد امد و هنگامي كه سن او به 6 ماه برسد، بدن او كاملا صاف خواهد بود. در ضمن، تا زماني كه او به زندگي در خارج از رحم شما، كه برايش مكاني راحت و امن بوده، عادت كند، ممكن است استفاده از يك قنداق كه از جنس پتوي نرم و سبك است، برايش لذت بخش باشد! در همين سايت مي توانيد مطالب بسيار جالبي را در مورد نوزاد، مشكلات شايع و روش مقابله با آنها، نحوه رشد و تكام...
27 دی 1391