دختر مهربون ما نفس و عمرما میوه ی خوشمزه ی عشق ما یاسمن گلدختر مهربون ما نفس و عمرما میوه ی خوشمزه ی عشق ما یاسمن گل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

پرنده ی کوچک خوشبختی ما یاسمن جان

از تصادف ما تا تولد دخترم یاسمن گل2

وقتی فقط چند لحظه به خودم آمدم دیدم دارم بابایی رو صدا می کنم و مدام می خواستم بدانم سلامت و زنده هست یانه در حالیکه اصلا نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است آخه من موقع تصادف خواب بودم اما بیدارشدم چیزی از صحنه ی تصادف به یاد ندارم اما از آنجایی که نصف دندانهایم از شدت فشار رویهم کاملا خرد و اعصاب دندانم کاملا پیدا بود و از رد تیزی دندانهایم روی زبانم متوجه شدم که صحنه رادیده و از شدت ترس دندانهایم را انقدر فشار داده ام که دیگه چیزی ازشون باقی نمونده جز ریشه های اونها. وقتی برای چند لحظه به خودم اومدم دیدم کنار کوهی مرا نشانده ان همه جا تاریک بود و من تنها ٨-١٠کله ی آدمیزاد را می دیدم که همه مرد بودند و به من زل زده بودند و یک پلیس که داشت ا...
14 آذر 1391

یک اتفاق جالب!!!!!

یاسمنم همین الان متوجه شدم که تو درست در ساعتی که وارد ماه هفتم زندگی قشنگت شدی من و بابایی داشتیم بهت سوپ می دادیم این هم سوپ خوشمزه ات می گم خوشمزه چون دوست داشتی ولی ریش ریش های گوشت که به دندون و لثه ات می چسبید برات خیلی عجیب بود تازه قیافه ات موقع خوردن سوپت خیلی دوست داشتنی شده بود. ...
12 آذر 1391

حقیقت من 11-09-1391

آخر از این همه نا گفته ها به کجا خواهم رسید؟! مدتهاست دستم نمی رود تا قلبم را تاروحم را تا اکنونم را به قلم بکشم من موجودی خنثی نه عنصری خنثی هستم که دارم روی زمین پرسه می زنم این را تو می گویی این را تمام آدمهایی که از درک مکنونات درونم عاجزند می گویند وقتی شادم لبخند می زنم وقتی دلم از غم  گر می گیرد لبخند می زنم وقتی سینه ام از درد میسوزد لبخند می زنم وقتی بیمارم لبخند می زنم وقتی سلامت و سبکبالم لبخند می زنم این لبخند هم بلای جان من شده است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من گم شده ام. من ناشناخته ترین ستاره ی بی نشانم. من تنهاترینم در این بی کران سحرانگیز. چه آسان پیچیده شده ام چه سخت حل ...
11 آذر 1391

یک اتفاق ناراحت کننده

١١/٠٩/١٣٩١ صبح مامانی زنگ زد که می خوان بیان به من و تو که سرماخوردیم سر بزنن هنوز چند دقیقه نگذشته بود که باهاشون تماس گرفتم که بگم اگه توی شهرکشون از شیرت پیدا میشه برات چندتایی بخرن هنوز حرفی نزده بودم که مامانی گفت که دایی میلاد تصادف کرده و ما داریم میریم پیشش خیلی نگرانش شدم لما فرصتی نبود که ماهم بریم اونا عجله داشتن زنگ زدم با دایی صحبت کردم می خواست بره رادیولوژی مثل اینکه پاش آسیب دیده خداکنه نشکسته باشه که مصیبته. راننده زده و در رفته -میدون آزادی اون طرفها چقدر آمها می تونن بی وجدان باشن حالا هم منتظرم بابایی بیاد بریم خونه ی مامان فلور ببینیم دقیقا چی شده اینطور که معلومه باید از اورتوپد و پزشکی قانونی نامه بگ...
11 آذر 1391