دختر مهربون ما نفس و عمرما میوه ی خوشمزه ی عشق ما یاسمن گلدختر مهربون ما نفس و عمرما میوه ی خوشمزه ی عشق ما یاسمن گل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

پرنده ی کوچک خوشبختی ما یاسمن جان

درباره ی 7آبان ماه 1391

اما یه اعتراف: یاسمنم!همه چیزت و همه کارت رو دوست دارم و از صمیم قلب عاشقتم دخترم... آرزو می کنم همیشه پرجنب و جوش و مهربون زندگی کنی...   ... امشب حسابی گریه کردی آخه دماغت گرفته است و نمی تونی خوب نفس بکشی و شیر بخوری بالاخره تصمیم گرفتی با قابلمه و ماهیتابه وقت بگذرونی و وقتی هم می خواستم ازت بگیرمشون با گریه هات قیامت می کردی شاید وقتی بزرگ شدی و این کارهای بانمکت رو بخونی و بدونی به امروزت بخندی بالاخره هم بابایی اینقدر برات لالایی و شعرو ترانه های مختلف خوند تا اینکه خوابیدی گلم. ...
9 آبان 1391

ساری - مشهد7تا11شهریورماه 1391

ساری ٠٧-٠٦-١٣٩١ با مامانی اینها عازم ساری شدیم تا به خونه ی عموعباس بریم اونها دوتا فرزند دارن به اسامی نگار و نیما که میشن دختر عمو و پسرعموی مامان سرکار خانم یعنی من.نگارجون هم که همه میدونن چقدر دوستش داری زندایی شماست یه چهارسالی هست که عروس ماشده.ماهم خیلی دوستش داریم.خیلی خانم خوبیه. جاده خیلی شلوغ و هوا خیلی گرم بود ما راه ٤-٥ساعته را در ١٧ ساعت پیمودیم وقتی رسیدیم تقریبا همه هلاک بودیم. یک شب خونه ی عمو بودیم و صبح روز بعد عازم مشهد شدیم.   مشهد ٠٨-٠٦-١٣٩١ امروز راهی مشهد شدیم .زیاد عجله نداشتیم.آروم آروم می رفتیم.بعضی وقتها برای خوردن بعضی وقتها برای سرویس بهداشتی و بیشتر وقتها برای رسیدگی به تو ...
9 آبان 1391

یاسمن جون تقدیم به تو که بهترینی09-08-1391

  نام شاعر در انتهای شعر ذکر شده است. به نام خداوند بخشنده ی مهربان دخترم با تو سخن مي گويم ‏ زندگي در نگهم گلزاريست ‏ و تو با قامت چون نيلوفر،شاخه ي پر گل اين گلزاري... ‏           من به چشمان تو يک خرمن گل مي بينم ‏ گل عفت ، گل صدرنگ اميد ‏ گل فرداي بزرگ گل فرداي سپيد چشم تو آينه ي روشن فرداي من است ‏ گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ ‏ کس نگيرد زگل مرده سراغ دخترم با تو سخن مي گويم ‏ ديده بگشاي و در انديشه گل چينان باش همه گل چين گل امروزند ‏ همه هستي سوزند ‏ کس به فرداي گل ب...
9 آبان 1391

درباره ی دوم آبان ماه1391

امروز روز خوبی نبود چون:   بابایی مریض شد خاله شقایق مریض شد از همه بدتر تو هم خیلی مریضی اصلا چرا خوب نمی شی مردم از نگرانی خیلی برای همه ی شما ناراحتم تنها خبر خوب امروز بهتر شدن عمه منصوره بود که دوسه روزی مریض بود. آه امروز باباجون مرتضی و مامانی اومده بودن اینجا غروبی هم مامان نسرین و عمه منصوره اومده بودن ... ...
3 آبان 1391

خاطرات مشهد25-03-1391-شاه عبدالعظیم-

      با بابایی سه تایی رفتیم مشهد -شرح در ماجراهای ماسه تا-یه شرح اضافه برای این سفر برات دارم که با عنوان مشهد٢٥-٠٣-٩١ در این وبلاگ ثبت می کنم .اما فقط تو می تونی بخونیش.خصوصیه مامانم.               راستی بعضی از عکسهای این سفر رو ببین: یاسمنم! در اینجا من وتو وبابایی توی هواپیما نشستیم و داریم میریم به سمت شهر مشهد پابوس امام رضا(ع) و تو اولین بارته که با هواپیما سفر می کنی. تازه رسیدیم و در هتل قصر الماس مستقر شدیم.زودی لباسهات رو عوض کردم و این لحظه ات رو ثبت کردم.دوستت دارم عزیز دلم. آماده ات کردم تا بریم نهاربخوریم البته تو ناهارت رو...
25 مهر 1391

قم و جمکران ٠٣-٠٦-١٣٩١

  ماسه تا به همراه مامانی و باباجون و خاله شقایق و دایی میلا د و زندایی نگار رفتیم زیارت حضرت معصومه و نیز جمکران. همه چیز عالی بود اتفاق خاصی نیافتاد فقط بی نهایت گرم بود و من همه اش نگران بودم که تو بیمار نشی.و به خاطر گرما توی راه علاوه برشیر مدام بهت آب دادم تا یه وقت آب بدنت کم نشه. این هم بعضی از عکسهاش: اوا اصلا عکس نگرفتیم آخه از زمین و هوا آتیش می بارید. ...
25 مهر 1391

خاطرات بابلسر(تابستان 1390)

بابلسر تابستان ٩٠ شرح در ٩ماه انتظار فقط اضافه کنم که مامانم دعوام کرد وقتی متوجه شد که ممکنه تو باشی و من بی توجه به این مسئله در آب دریا آب تنی کردم .آخه آب دریا خیلی وقتها اصلا تمیز نیست. ...
25 مهر 1391

خاطرات فریدونکنار

  وقتی خوشحالی بابایی و خنده های گاه و بیگاه تو رو میبینم از ته دل احساس خوشبختی  و خوشحالی میکنم و لذت میبرم. و همون لحظه خدارو به خاطر الطافی که بهمون عنایت کرده و میکنه شکر میکنم و برای هردوی شما سلامتی و موفقیت آرزو میکنم. از صمیم قلبم دوستتون دارم نه عاشقتونم. من خیلی خوشحالم اما بابایی خیلی خیلی خوشحالتره اولین باره که سه تایی داریم میریم فریدونکنار و اولین باره که داریم سه تایی میریم لب دریا. ... خیلی خوش گذشت .جاده که بسیاربسیار خلوت بود.دریاهم آروم و زیبا مثل همیشه.واقعا لذت بردیم تازه توهم از دریا خیلی خوشت اومد و مثل یه آدم بزرگ داشتی نگاهش می کردی بهش گوش میدادی و لذت می بردی. به هرحال امیدوارم همی...
23 مهر 1391